تصمیمم را گرفتم
می خواهم یک حبه قند باشم
همان حبه قند خوشبختِ
گوشه ی لپ تو
تصمیمم را گرفتم
می خواهم یک حبه قند باشم
همان حبه قند خوشبختِ
گوشه ی لپ تو
شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
سعدی
بی شک
پیش از آنکه پردهی سنگین فرو افتد
جلوهای دیدهام
پیش از آنکه رگبار گریه ها ببارد
خندان درخشیدهام
پیش از آنکه در حادثه ها گم شود
عشق را یافتهام
و پیش از اینها .. پیش از آنکه مرگی بوده باشد
با تو زیستهام
اگر نه .. در این طوفان تاریک حادثه های مرگبار
چگونه می توانستم ایستاد
دستم را دراز می کنم و
توی آغوشت جا میشوم.
همینقدر نزدیک و ساده و روشن.
.
.
.
.
.
من و تو ؛ سرزمینیم
یک سرزمین حاصلخیز
و { عشق } تنها زاده ی ماست .