ساق پاهایم با آن کفش های پاشنه بلند
توی آیینه تاب می خورند
زیپ پیراهنم را می کشد بالا
زل زدم به پیراهن سفیدش
دکمه های سر آستینش را می بندم
طره ای از موهایم را می اندازد پشت گوشم
دستش را می گیرم
بو می کنم
قامتش بلند شده
روی نوک پاهام می ایستم
گردنش بوی بهار نارنج می دهد
ذره ای آرام و قرار ندارد
دستانم را حلقه می کنم دورش
نفسش را بیرون می دهد
توی چشمهام انگار می خواهد شعر بخواند
می زنم روی شانه اش آرام
باران می شود برایم
سرم را تکان می دهم
و او آفتاب می شود
یقه اش را اینور و آن ور می کنم
که یعنی بخنددددد
دستم را می کشد
سوی صندلی
کنار هم می نشینیم
نور افتاده توی چشم هامان
نگاهش می کنم
ابروهایم را می اندازم بالا
می خندد
می خندم
این اولین عکس دو نفره ی ماست
دستت
و
بده
به
من
بهار میشه
* اینبار کارتام دارن تبریک میگن این بهار و
** کارتای مهربونم دلم براتون تنگ میشه
{مستانه}
آنقدر تنها بوده ام .
آنقدددر ک ه :
پیش ترها ترس برم می داشت از " تنهایی ".
آن وقت ها هم تنها بودم.گمان می کردم نیستم.
حالا که فکر می کنم :
من تمام زندگی را تنها بوده ام
تنهایی توی تمام روزها و شب های من تنیده بود و خبر نداشتم .
تنهایی من توی این همه تنهایی گم شده بود و من نمی دانستم .
چه خوب !
چه بد !
من : صدا !
صداااااااااااااااا آهان
حرکت !
( ---------------------------- )
خوب ه !
افتضاح ه ه ه !
درد -- کوفت -- ول ش کن ن .
هی روزگ ار
صدا اااااااااااااااااااااااا :
درخت من قد کشیده است : اینجا توی سینه م
آخ ! که چه لحظه ایست .
( بخند . دوباره بخند . هزار باره )
داشتم می گفتم :
درخت من قد کشیده است
چه خوب !
چه بد !
باد توی بر گ ها ش دوید ه ه ه ه ه ه ه
- اینجا زندگی توی درخت من گیر افتاده -
قطع ه که .
ا ه ه ه ه .
- دو با اااااااااااااااااا ر ه
باد توی درخت من گیر افتاده
آسمان چسبیده به در خ............
خاک به پای ش افتاده
و و و
آتش این جا ست :
همینجا ----> توی سینه م
بگذار تا :
درررر خت م ن قد کشید ه .............
ها . داشتم می گفتم . آنقدر تنها بوده ام .
آنقدری که حالا می دانم تنهام .
آنقدری که دیگر ترس برم نمی دارد .
من می دانم .
و این چه لذتی دارد
این را هم می دانم .
صدا
صدا ا ا
می خوام
تصویر و ول ل ل ل ش شششش !
{ مستانه }
اولین پرسش چون آتشی به جانم افتاد
پس از آن
لحظه لحظه می سوزم
در اندیشه های پیاپی
روحم در عروجی آرام به سوی آسمان می رود
تنم ذره ذره می سوزد
از خاطره ها خا کستری می ماند
بر آتش اندیشه هایم
که گاه
دستی
تلنگری
توده خاکستر را فرو می ریزد
و آتش دوباره خود نمایی می کند
یا ، لبی
روحم را به درون واژه ها می کشد
و من هر بار بیشتر می سوزم
تا خط پایان
اما نوشته هایم به جا می مانند
نوشته هایی که تا ابد اندوه مرا در خود حفظ می کنند
همچون فیلتر سیگاری بوناک
که همه از آن متنفرند
م.س.خ
دیگر شعر هم درد مرا دوا نمی کند
دفترم را می بندم
پنجره را باز می کنم
م.س.ت
● می پندارم
که
نیستی
انگار که هرگز نبوده ای
تا نبینم
آن روزی را که
نیستی
● تو
می روی
آتش سیگارم
خاموش می شود
آتش درون سینه ام
زبانه می کشد
م.س.ت