سخت است
.
زندگی را تاب آوردن سخت است
.
زندگی را بی دست های تو تاب آوردن سخت است
.
زندگی را بی دست های تو تاب آوردن
و دست های دیگری را گرفتن سخت است
.
زندگی را بی دست های تو تاب آوردن
و دست های دیگری را گرفتن
و یاد آوردن اینکه دست های تو چگونه آرام می گیرند این روزها
سخت است
.
او دست های مرا گرفته است
من دست های تو را می خواهم
.
باید بگریزم از تو
و یاد دست های تو
او بايد بگیرد دست های مرا
لب هایم را می فشارم
بر هم
تاب نمی آورم
می گریزم از او
به سوی تو
و دست های تو
آخر مرا نباید با تو و دست های تو کاری باشد
اوست که باید بگیرد دست های مرا
.
من تاب نمی آورم که دست های او بگیرد دست های مرا
می گریزم در برابر چشمان او
به سوی تو
و دست های تو
.
.
.
او میگیرد دست های مرا
جسم مرا
و نه روح مرا
بدنم درد میکند
.
اوست که دست های مرا گرفته است
و من به یاد می آورم که گريختم
و دست های تو را گرفتم
در برابر چشمان او
م.س.ت